برداشت های من از جهان پیرامون

آخرین نظرات

برنامه ریزی

پنجشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۵:۲۸ ب.ظ

دوستی این سوالات رو از من پرسیده:

"در وبلاگ تون خیلی مطالب مختلف قرار داده اید و واقعا استفاده کردیم ولی تا بحال هیچ مطلبی در مورد برنامه ریزی نگذاشتید و نظرتون را در مورد برنامه ریزی نگفتید؟؟

با اینکه خیلی مطالب در مورد برنامه ریزی میدونیم ولی باز مشکلاتی داریم و بنظرم آدم با برنامه ای در جامعه ایران حداقل وجود نداره...
کلا شما برنامه ریزی را چی میدونید؟
اصلا اعتقادی به برنامه ریزی دارید؟؟
یا تا بحال شده برنامه ریزی کرده باشید؟؟
چون من عقیده ام اینه هرکس برای هدفی که داری تلاش می کنه البه اگر به هدفش واقعا علاقمند باش.
ولی شما می گفتید حس انجام هرکاری را داشتید انجام بدید و اگر نداشتید بی خودی زور نزنید چون بازدهی نداره کارتون...."
----------------------
نمی دونم چرا دوست ندارم درباره برنامه ریزی بنویسم؛ علتشم اینه که به تجربه فهمیدم؛ مشکل برنامه ریزی نیست مشکل اجرای برنامه هاست!!!
 نمی دونم قبلا اون رو اینجا نوشتم یا نه. فکر کنم تازه یک هفته یا دو هفته بود که لیسانس قبول شده بودم و ترم اولمون رو شروع کرده بودیم. یه دانشجوی ترم اخری رو دیدم که داشت کارهای فارغ التحصیلیش رو انجام می داد؛ بهم گفت اگر روزی 4 ساعت درس بخونی و فقط 4 ساعت درس بخونی؛ به شرطی که هر روز بخونی و به بهانه عید و نمی دونم تابستون و اینها هیچ روزی این 4 ساعت درس خوندن رو ترک نکنی؛ مطمئن باش یکی از موفق ترین افراد در رشته تحصیلیت میشی. امروز که به اون روز و اون حرف فکر می کنم می بینم حق کاملا با اون شخص بود.
فوق لیسانس که بودم یه هم اتاقی تو خوابگاه داشتم که حتی یک کلمه هم درس نمی خوند، یه روز که رفتم اتاق؛ دیدم یه برنامه دقیقی نوشته و زده به دیوار اتاق؛ گفتم خوب چرا حالا برنامه ات رو زدی به دیوار اتاق، گفت که میخوام جلوی چشمم باشه تا یادم نره و اجراش کنه. برنامه اش از اون مدل برنامه های بچه کنکوری ها هست که می نویسن 8تا 8:30 صبحانه بعد 10 دقیقه استراحت بعد 2 ساعت و ... بود. نزدیک به یک روز فکر کرده بود تا تونسته بود اون برنامه رو تهیه کنه؛ بهش گفتم تو حتی یه روز هم این برنامه رزو اجرا نمی کنی؛ اما تخمینم کاملا اشتباه بود چون دوستم حتی یک ساعت هم نتونست برنامه اش رو اجرا کنه!!! یک روز وقت گذاشته بود و برنامه ریزی کرده بود ولی حتی یک ساعت هم نتونست اجراش کنه!!!
چند وقت بعد این دوستم با یه هم اتاقی دیگم تصمیم گرفتن که برن کلاس زبان!!! چند روزی به موسسه های زبان مختلف سر می زدن و به قول خودشون دنبال یه جایی می گشتن که درست و حسابی زبان آموزش بده؛ خلاصه بعد از چند روز تو یه موسسه ای ثبت نام کردن. یکی شون کلا یک جلسه کلاس رو رفت و اون یکی هم 2 جلسه رفت و بعد کلاس رو رها کردن!!!
----------------------------
اینها رو نوشتم تا بگم؛ مبارزه با تنبلی خیلی خیلی مهم تر از برنامه ریزی هست. وقتی که ما تنبل باشیم؛ حتی اگر بهترین برنامه رو هم بریزیم به جایی نمی رسیم. راه مبارزه با تنبلی رو هم من فکر می کنم پیدا کردم اونم قانون معرف
" زود شروع کردن" هست. هر کاری رو که فکر می کنید درسته همین حالا شروع به انجامش کنید. منتظر اول هفته و فردا صبح و اول ماه و شروع ترم جدید و ... نباشید!!!
به تجربه فهمیدم شروع انجام خیلی از کارها سخت تر از انجام دادنشون هست. مثلا تو خوندن درس فهمدیم که سخت ترین کار اینه که کتاب رو بگیری دستت و صفحه اولش رو باز کنی؛ همین که این کار انجام بشه؛ در واقع 80 درصد کار انجام شده!!! 20 درصد بقیه هم که ساده تر هست اینه که حالا باید کتاب رو خوند!!!
البته یک قانون دیگه هم هست که خیلی مهمه، اونم قانون 80 به 20 که قبلا در موردش نوشتم.این رو هم مد نظر داشته باشید.
----------------------------------------
نمی دونم شاید انتظار داشتید که من اینجا بگم؛ آدم باید تو زندگی اهداف بلند مدت و میان مدت و کوتاه مدت داشته باشه و بعد متناسب با اون اهداف برنامه های خودش رو تنظیم کنه و ... 
راستش رو بخواهید این ها رو به اندازه کافی همه جا گفتن و اگر کسی واقعا بخواد برنامه ریزی کنه می تونه بره بخونه!!! اما به هر حال تا تنبلی و گاهی بی انگیزگی درمان نشه؛ هزاران تا ار این راه حل ها که گفته و یا خونده بشه فایده ای نداره.
پ ن: این پست رو هم بخونید. " فردا افکنی ساخت یافته" نوشته پروفسور جان پری؛ استاد دانشگاه استنفورد
  • عباسی

نظرات  (۲)

سلام ، خوبین؟ عیدتون مبارک :)
پاسخ:
سلام. همچنین
از دیروز چندبار کامنت نوشتم ولی هی پاکش کردم!
امروز وقتی رفتم دور بزنم خلاصه همه حرفام در کامنت های دیروزو پیدا کردم! یعنی از زبان یک کارشناس که، اسمشو نفهمیدم فقط اون یک جمله ش بدردم میخورد گوشش دادم!
تا آدم در شرایط مرزی زندگیش نرسه، ارزش زندگی شو، ارزش اوقاتشو نمیفهمه که چجوری از فرصتاش استفاده کنه.

........
شرایط مرزی زندگی هرکسی بادیگران متفاوته زمان رخ دادنش فرق میکنه.
شرایط مرزی زندگی دقیقا لحظاتی هست که جز ناامیدی مطلق و مثلا مرگ راهی جلوت نبینی! اونوقت آرزو میکنی به زندگی برگردی و مفهوم زندگی رو درست زندگی کنی.
من فکرمیکنم این شرایط مرزی زندگیمو درک کردم... یادش نخیر! خیییییلی درد داشت!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی